همه چیز از همه جا آخرین مطالب
آرشيو وبلاگ نويسندگان پنج شنبه 1 تير 1391برچسب:, :: 12:3 :: نويسنده : alireza asghari
روزی روزگاری یک زن قصد میکنه یک سفر دو هفته ای به ایتالیا داشته باشه…........ برای دیدن ادامه داستان به ادامه مطلب مراجعه کنید ادامه مطلب ... چهار شنبه 31 خرداد 1391برچسب:, :: 15:40 :: نويسنده : alireza asghari
- تو صف پمپ گاز منتظرم تا نوبتم بشه، يارو زده به شيشه ميگه آقا شما هم مي خواي گاز بزني؟ پـــ نه پـــ من مي خوام ليس بزنم... برای دیدن ادامه جوک ها به ادامه مطلب بروید ادامه مطلب ... چهار شنبه 31 خرداد 1391برچسب:, :: 1:21 :: نويسنده : alireza asghari
برای دیدن به ادامه مطلب مراجعه کنید ادامه مطلب ... چهار شنبه 31 خرداد 1391برچسب:, :: 1:12 :: نويسنده : alireza asghari
آرمادیلو پسنانداری است که بدنش، با قطعات سخت استخوانی (مانند زره) پوشیده شده است. در طبقهبندی جانوران، در همان خانوادهای قرار دارد که مورچهخوار و حیوان تنبل قرار میگیرند. آرمادیلو در مناطقی از آمریکای شمالی و در همه جای آمریکای جنوبی یافت میشود. دو گونه آرمادیلو وجود دارد که بزرگترین آن، آرمادیلوی غولپیکر با طولی برابر5/1 متر است. ادامه مطلب ... پنج شنبه 11 خرداد 1391برچسب:, :: 16:31 :: نويسنده : alireza asghari
زنى سه دختر داشت که هر سه ازدواج کرده بودند. یکروز تصمیم گرفت میزان علاقهاى که دامادهایش به او دارند را ارزیابى کند. یکى از دامادها را به خانهاش دعوت کرد و در حالى که در کنار استخر قدم مىزدند از قصد وانمود کرد که پایش لیز خورده و خود را درون استخر انداخت. دامادش فوراً شیرجه رفت توى آب و او را نجات داد. فردا صبح یک ماشین پژو ٢٠٦ نو جلوى پارکینگ خانه داماد بود و روى شیشهاش نوشته بود: «متشکرم! از طرف مادر زنت» زن همین کار را با داماد دومش هم کرد و این بار هم داماد فوراً شیرجه رفت توى آب وجان زن را نجات داد. داماد دوم هم فرداى آن روز یک ماشین پژو ٢٠٦ نو هدیه گرفت که روى شیشهاش نوشته بود: «متشکرم! از طرف مادر زنت» نوبت به داماد آخرى رسید. زن باز هم همان صحنه را تکرار کرد و خود را به داخل استخر انداخت. امّا داماد از جایش تکان نخورد. او پیش خود فکر کرد وقتش رسیده که این پیرزن از دنیا برود پس چرا من خودم را به خطر بیاندازم. همین طور ایستاد تا مادر زنش درآب غرق شد و مرد. فردا صبح یک ماشین بىامو کورسى آخرین مدل جلوى پارکینگ خانه داماد سوم بود که روى شیشهاش نوشته بود: «متشکرم! از طرف پدر زنت» پنج شنبه 11 خرداد 1391برچسب:, :: 16:10 :: نويسنده : alireza asghari
از یک گروه از دانشآموز خواستد اسامی عجایب هفتگانه را بنویسند... علی رغم اختلاف نظر ها، اکثرا اینها را جزو عجایب هفت گانه نام بردند: اهرام مصر؛ تاج محل؛ دره بزرگ (به نام گراند کانیون در امریکا(؛ کانال پاناما؛ کلیسای پطرس مقدس؛ دیوار بزرگ چین؛ آبشار نیاگارا آموزگار هنگام جمع کردن نوشتههای دانش آموزان، متوجه شد که یکی از آنها هنوز کارش را تمام نکرده است. از دخترک پرسید که آیا مشکلی دارد... دختر جواب داد: بله کمی مشکل دارم، چون تعداد شگفتی ها خیلی زیاد است و نمیدانم کدام را بنویسم!... آموزگار گفت: آنهایی را که نوشته ای نام ببر شاید ما هم بتوانیم کمک کنیم... دخترک با تردید چنین خواند:به نظر من عجایب هفت گانه دنیا عبارتند از: دیدن چشیدن خندیدن اتاق در چنان سکوتی فرو رفت که حتی صدای زمین افتادن سنجاق شنیده نمی شد...! آن چیزهایی که به نظر ساده و معمولی میرسند، آنها را نادیده و دست کم میگیریم، حقیقا شگفت انگیزند... با ملایمت به یادمان میآورند که با ارزش ترین چیزهای زندگی ساخته دست انسان نیستند و آنها را نمیتوان خرید، آن قدر خود را مشغول نکنید که بی توجه از کنارشان بگذرید... ادامه مطلب ... چهار شنبه 10 خرداد 1391برچسب:, :: 23:23 :: نويسنده : alireza asghari
پسری یه دختری رو خیلی دوست داشت که توی یه سی دی فروشی کار میکرد................... ادامه مطلب ... چهار شنبه 10 خرداد 1391برچسب:, :: 23:19 :: نويسنده : alireza asghari
دختر کوچکى با معلمش درباره نهنگها بحث مىکرد. معلم گفت: از نظر فیزیکى غیرممکن است که نهنگ بتواند یک آدم را ببلعد، زیرا با وجود این که پستاندار عظیمالجثهاى است، امّا حلق بسیار کوچکى دارد. دختر کوچک پرسید: پس چه طور حضرت یونس به وسیله یک نهنگ بلعیده شد؟ معلم که عصبانى شده بود تکرار کرد که نهنگ نمىتواند آدم را ببلعد. این از نظر فیزیکى غیرممکن است. دختر کوچک گفت: وقتى به بهشت رفتم از حضرت یونس مىپرسم. معلم گفت: اگر حضرت یونس به جهنم رفته بود چى؟ دختر کوچک گفت: اونوقت شما ازش بپرسید چهار شنبه 10 خرداد 1391برچسب:, :: 23:15 :: نويسنده : alireza asghari
سال های سال بود كه دو برادر در مزرعه ای که از پدرشان به ارث رسیده بود با هم زندگی میکردند. یک روز به خاطر یک سوء تفاهم کوچک، با هم جرو بحث کردند و پس از چند هفته سکوت، اختلاف آنها زیاد شد ... .....................
ادامه مطلب ... چهار شنبه 10 خرداد 1391برچسب:, :: 23:13 :: نويسنده : alireza asghari
مرد جوانی در آرزوی ازدواج با دختر کشاورزی بود.
کشاورز گفت برو در آن قطعه زمین بایست. من سه گاو نر را آزاد می کنم اگر توانستی دم یکی از این گاو نرها را بگیری من دخترم را به تو خواهم داد. مرد قبول کرد. در طویله اولی که بزرگترین بود باز شد . باور کردنی نبود بزرگترین و خشمگین ترین گاوی که در تمام عمرش دیده بود. گاو با سم به زمین می کوبید و به طرف مرد جوان حمله برد. جوان خود را کنار کشید تا گاو از مرتع گذشت. دومین در طویله که کوچکتر بود باز شد. گاوی کوچکتر از قبلی که با سرعت حرکت کرد . جوان پیش خودش گفت : منطق می گوید این را ولش کنم چون گاو بعدی کوچکتر است و این ارزش جنگیدن ندارد. سومین در طویله هم باز شد و همانطور که فکر میکرد ضعیفترین و کوچکترین گاوی بود که در تمام عمرش دیده بود. پس لبخندی زد و در موقع مناسب روی گاو پرید و دستش را دراز کرد تا دم گاو را بگیرد.اما.........گاو دم نداشت!!!! زندگی پر از ارزشهای دست یافتنی است اما اگر به آنها اجازه رد شدن بدهیم ممکن است که دیگر هیچ وقت نصیبمان نشود. برای همین سعی کن که همیشه اولین شانس را دریابی. پيوندها
|